شخصی،در سرسرای بیمارستان،ایستاده بود و چشمش،به در اتاق عمل بود.دکتر بالاخره از اتاق عمل،
بیرون آمد و خطاب به آن جوان گفت:من خیلی متاسفم.من هر کاری از دستم بر می آمد انجام دادم.
امّا متاسفانه،به علت اینکه نخاع بیمار به شدّت آسیب دیده بود،مجبور شدم که هر دو پایش را،قطع
کنم.همچنین،مجبور شدم که چشم راست همسرتان را هم تخلیه کنم.شما باید از این به بعد،از او
پرستاری کنید.باید با لوله مخصوص،به او غذا بدهید.و او را تر و خشک کنید.گاهی هم با او حرف بزنید
گرچه او نمیتواند جواب سوالات شما رو بدهد.زیرا پرده های گوشش پاره شده و همچنین تارهای صوتی
او،به کلّی از بین رفته.هرچه حرفهای دکتر،جلوتر میرفت،پسرک نیز،وارفته تر میشد.دکتر که حال پسرک را
اینگونه دید.دستی به پشت پسرک زد و گفت:
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.هه.شوخی کردم.همسرتان همان اوّل با زندگی وداع کرد و مرد

